هنوز

خرید بک لینک
رفته بودم از میان وسایل بسته بندی شده و چسب خورده ی ندا ۱۲ تا فنجان بلور خورشیدی را بکشم بیرون تا بچینیم توی کابینت و عیدی دلمان باز شود که اگر خانه مان را عوض نکردیم و لباس نو نخریدیم حداقل توی فنجان هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

تصمیم گرفته ام دوباره نوشتن را شروع کنم. نوشتن من را به خودم نزدیک تر میکند. وقتی مینویسم احساس میکنم همانم که بودم. لااقل وقتی یادم نیاید کی ام چه کاره ام چه کار بلدم، این نوشته ها میتواند دو سه کلمه هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

عادت کرده ام فکر کنم که برای هر کاری باید اول قدم هایت را سفت کنی و تو ذهنت مقدماتش را بچینی. مثلا قدیم تر ها که درس میخواندم ( چون خیلی وقت است که نمیخوانم) اگر میخواستم شروع کنم اول باید میز را مرتب هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

آوازهای کودکیم را فراموش کرده ام. شعرهایی که از بر بودم را و خیال و آرزوهام را….تصویر عشق از خودش زیبا تر است، فراق معشوق از وصالش عمیق تر. امروز دلتنگ بیست سالگیم بودم. دلتنگ ماجراجویی های خیالی ام، هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

کاش نوشتن بتواند مثل گذشته آرامم کند، آبی بر آتشم بنشاند، این خنجر را از قلبم بیرون بکشد...این روزها از خودم زیاد میپرسم که با خودت چه کرده ای؟ چرا دیگر هیچ چیز شبیه گذشته نیست؟ چشمه ی خروشان درونم، هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

اینجا بلاخره بهار شده است. اینکه بهار این شهر انقدر با ناز و کرشمه می آید خودش اتفاق عجیبی است. مثلا از یک ماه و نیم پیش هم مدام میگفتیم دیگر بهار شد ولی بکش پس کش میکرد، می آمد و میرفت. الان ولی دیگر هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

مثل عصرهای جمعه ی اصفهان، یا روزهایی که ندا و امیر نوبت عصر بودند و من هنوز مدرسه نمیرفتم، دراز کشیدنم کنار نور چرکی که از زیر کرکره های مغازه می آمد و انتظار طی شدن غروب، ساعت پنج لعنتی که وقتی شش می هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

دیشب خواب دیدم به هدیه گفتم من را میرسانی سر راهت فلان جا وسایلم را جمع کنم؟ قبول کرد و رفتیم دانشکده حقوق دانشگاه تهران. سوار آسانسورهای همیشه خرابش شده بودیم که چهار پنج تایی شده بود و مدام گیر میکر هنوز...

ما را در سایت هنوز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 22:36

صفحه بندی